تبليغاتX
به لطافت باران




















به لطافت باران

 

ساحلی رو تصور کنین که آسمون همیشه آبیه، هیچوقت خیلی داغ یا سرد نمیشه، آب پر نمک یا آلودگی نیست، و موج سواری همیشه عالیه - به گنبد اقیانوس خوش آمدید، تنها ساحل زیر سقف در دنیا.


گنبد اقیانوس کوه آتشفشان و ماسه مرمری فشرده خودش رو داره، و افتخار بزرگترین سقف جمع شدنی دنیا، که یک آسمون آبی همیشگی رو فراهم می کنه. دما، باد و رطوبت بدقت کنترل میشه تا یک تجربه "کنار دریا"ی کاملاً امن رو فراهم کنه.

منبع:http://www.cloob.com

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 0:3 توسط باران| |

آرزوهایی که حرام شدند  
 
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 
 
شعراز:شل سیلور استاین
 
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:43 توسط باران| |

*می گویند

·         مرا آفریدند
·         از استخوان دنده چپ مردی      
·         به نام آدم
·         حوایم نامیدند
·         یعنی زندگی
·         تا در کنار آدم
·         یعنی انسان
·         همراه و هم صدا
·         باشم
·         * می گویند
·         میوه سیب را من خوردم
·         شاید هم گندم را
·         و مرا به نزول انسان از بهشت
·         محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
·         و یا شاید سیب
·         چشمان شان باز گردید
·         مرا دیدند
·         مرا در برگ ها پیچیدند
·         مرا پیچیدند در برگ ها
·         تا شاید
·         راه نجاتی را از معصیتم
·         پیدا کنند
·         * نسل انسان زاده منست
·         من
·         حوا
·         فریب خوردۀ شیطان
·         و می گویند
·         که درد و زجر انسان هم
·         زاده منست
·         زاده حوا
·         که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند
·         * شاید گناه من باشد
·         شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
·         که صداقت و سادگی مرا
·         به بازی گرفت و فریبم داد
·         مثل همه که فریبم می دهند
·         اقرار می کنم
·         دلی پاک
·         معصومیتی از تبار فرشتگان
·         و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
·         * با گذشت قرن ها
·         باز هم آمدم
·         ابراهیم زادۀ من بود
·         و اسماعیل پروردۀ من
·         گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
·         گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند  
·         و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند
·         * فاطمه من بودم
·         زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
·         من بودم
·         زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
·         ملکه سبا
·         من بودم و
·         فاطمه زهرا هم من
·         * گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
·         گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
·         گاه سنگبارانم نمودند و
·         گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
·         اشک ریختند
·         گاه زندانیم کردند و
·         گاه با آزادی حضورم جنگیدند و  
·         گاه قربانی غرورم نمودند و
·         گاه بازیچه خواهشهایم کردند
·         * اما حقیقت بودنم را
·         و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را
·         بر برگ برگ روزگار
·         هرگز
·         منکر نخواهند شد
·         * من
·         مادر نسل انسان ام
·         من
·         حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
·         مریمم
·         من
·         درست همانند رنگین کمان
·         رنگ هایی دارم روشن و تیره
·         و حوا مثل توست ای آدم
·         اختلاطی از خوب و بد
·         و خلقتی از خلاقی که مرا
·         درست همزمان با تو آفرید
·         * پس بیاموز تا سجده کنی
·         درست همانطور که فرشتگان در بهشت
·         بر من سجده کردند
·         بیاموز
·         که من
·         نه از پهلوی چپ ات
·         بلکه  
·         استوار، رسا و همطراز
·         با تو
·         زاده شدم  
·         بیاموز که من
·         مادر این دهرم و تو
·         مثل دیگران
·         زاده من!


سروده ای زیبا از: لینا روزبه حیدری  
   ( خبرنگار با سابقه افغانی)

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:31 توسط باران| |

 

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک .

 

 

 



Dayere 01.jpg
 
 
 
 


زمان میگذشت و دایره آبی کوچک ، بزرگ می شد.
هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر .

 
 
Dayere 02.jpg
 
 
 


آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت : پدر شما چرا جای خالی ندارید ؟


پدر گفت : عزیزم جالی خالی نه ، قطعه گمشده . هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم ، مادرت قطعه گم شده ی من بود . با پیدا کردن او تکمیل شدم . یک دایره کامل .


پسر از همان روز جست و جوی قطعه ی گمشده خود را آغاز کرد . رفت و رفت تا به یک قطعه ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود .


 
 
 
Dayere 03.jpg
 
 
 


دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود .

 
 
 
Dayere 04.jpg
 
 
 



دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید ، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید ؟


قطعه مربع گریه کرد و گفت : من هستم


- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره


- من اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد .
 قطعه ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم ، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .
 
ولی او قرمز بود و من آبی ، به هم نمیخوردیم . اکنون پشیمانم. من قطعه ی گمشده ی شما هستم

 
 
 
Dayere 05.jpg
 
 
 


دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد ، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد .
 
 حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 
 
 
Dayere 06.jpg
 
 
 


رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد .
 
 بخت به او رو کرده بود که قطعه ی گمشده اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود .
 
 قطعه گمشده به او گفت : من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم .

 
 
 
Dayere 07.jpg
 
 
 
 


قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت .
 
دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد ( لاغر شد) .
 
و توانست از گودال بیرون بیاید . دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد .
 
دنبال او به هر سو رفت . تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد . کاش هیچ وقت او را پیدا نمی کرد .

 
 
Dayere 08.jpg


 

 

منبع: ایرانیان فنلاند

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:54 توسط باران| |

 

به سراغ من اگر میایی...

 

دگر آسوده بیا

 

به گمانم دو سه وقتی هست

 

که ترک برداشته چینی نازک تنهایی من...

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:15 توسط باران| |

 

سلام فاحشه!

تعجب كردی!؟...
 می دانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو
ننگ است! اما می خواهم برایت بنویسم
شنیده ام... تن می فروشی، برای لقمه ای نان!
 چه گناه كبیره ای…!
می دانم كه میدانی همه تورا پلید می دانند، من هم مانند همه ام!
راستی روسپی!.. از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی،
زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد، رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!
اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش
آزاد شود، این «ایثار» است؟ !
 مگر هردو از یك تن نیستند؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان.. ننگ است اما...
بفروش ! تنت را حراج كن…
من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب می زنند به قیمت
دنیایشان!
شرفت را سپاس كه اگر میفروشی... از تن می فروشی، نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان، بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی!
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه
كنم... زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده
صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل
نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن !!!
 
 
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:2 توسط باران| |

پسر بچه ای بود كه اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه میخ به او داد و گفت هر بار كه عصبانی می شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی.

5n6g42.jpg

 

روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید. طی چندهفته بعد ، همان طور كه یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند ، تعداد میخ های كوبیده به دیوار كمتر می شد. او فهمید كه كنترل كردن عصبانیت آسانتر از كوبیدن میخ به دیوار است...

بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمیشد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانیتش را كنترل كند ، یكی از میخ ها را از دیوار در آورد.

روز ها گذشت و پسر بچه توانست به پدزش بگوید كه تمامی میخ ها را از دیوار بیرون آورده است.

پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار بردو گفت:

پسرم! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم خود پیروز شوی. اما به سوراخ های روی دیوار نگاه كن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در در عصبانیت حرف هایی می زنی، آن حرف ها هم چنین اثراتی می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و بیرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد. آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.

 

 

10.jpg

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:1 توسط باران| |

 

خدایا!

 هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر!

عمریست گرفته ای ,

مبادا رها کنی

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:59 توسط باران| |

 

به یاد آرزوهایی که نشکفته میمیرند

 

                 سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:4 توسط باران| |

 

فواید سفر از دید بزرگان و صاحبنظران

 

امام محمد غزالی می گوید:

«آنکه سفر کند خویشتن واخلاق خویش را بشناسد ،ُتا به علاج صفاتی که در وی مذموم است

مشغول شود.و این نیز مهم است که مردم تا در خانه خویش هستند و کار به مراد وی  می رود

 به خویشتن گمان نیکو برد و پندارد که نیکو اخلاق است . در سفر پرده از اخلاق باطن برخیزد

و احوالی پیش آید که ضعف و بد خویی و عاجزی خویش بشناسد و چون علت باز داند به علاج

مشغول تواند شد و هر که سفر نکرده باشد در کارها مردانه نباشد.»

 

مهرداد مهرین:

« هر مسافرت به خارج به منزله ی یک تولد تازه است و انسان جهاندیده هر قدر هم فقیر باشد

 باز هم غنی است. زیرا تجاربی که او اندوخته است و وسعت نظری که او به دست آورده است

او را به اندازه کافی غنی  می گرداند.»

منبع: کتاب جهانگردی نوشته دکتررحمت الله منشی زاده

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:19 توسط باران| |


Design By : Night Skin