به لطافت باران
ساحلی رو تصور کنین که آسمون همیشه آبیه، هیچوقت خیلی داغ یا سرد نمیشه، آب پر نمک یا آلودگی نیست، و موج سواری همیشه عالیه - به گنبد اقیانوس خوش آمدید، تنها ساحل زیر سقف در دنیا. منبع:http://www.cloob.com *می گویند چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک . منبع: ایرانیان فنلاند به سراغ من اگر میایی... دگر آسوده بیا به گمانم دو سه وقتی هست که ترک برداشته چینی نازک تنهایی من... روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید. طی چندهفته بعد ، همان طور كه یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند ، تعداد میخ های كوبیده به دیوار كمتر می شد. او فهمید كه كنترل كردن عصبانیت آسانتر از كوبیدن میخ به دیوار است... بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمیشد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانیتش را كنترل كند ، یكی از میخ ها را از دیوار در آورد. روز ها گذشت و پسر بچه توانست به پدزش بگوید كه تمامی میخ ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار بردو گفت: پسرم! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم خود پیروز شوی. اما به سوراخ های روی دیوار نگاه كن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در در عصبانیت حرف هایی می زنی، آن حرف ها هم چنین اثراتی می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و بیرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد. آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است. خدایا! به یاد آرزوهایی که نشکفته میمیرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد فواید سفر از دید بزرگان و صاحبنظران امام محمد غزالی می گوید: «آنکه سفر کند خویشتن واخلاق خویش را بشناسد ،ُتا به علاج صفاتی که در وی مذموم است مشغول شود.و این نیز مهم است که مردم تا در خانه خویش هستند و کار به مراد وی می رود به خویشتن گمان نیکو برد و پندارد که نیکو اخلاق است . در سفر پرده از اخلاق باطن برخیزد و احوالی پیش آید که ضعف و بد خویی و عاجزی خویش بشناسد و چون علت باز داند به علاج مشغول تواند شد و هر که سفر نکرده باشد در کارها مردانه نباشد.» مهرداد مهرین: « هر مسافرت به خارج به منزله ی یک تولد تازه است و انسان جهاندیده هر قدر هم فقیر باشد باز هم غنی است. زیرا تجاربی که او اندوخته است و وسعت نظری که او به دست آورده است او را به اندازه کافی غنی می گرداند.» منبع: کتاب جهانگردی نوشته دکتررحمت الله منشی زاده
گنبد اقیانوس کوه آتشفشان و ماسه مرمری فشرده خودش رو داره، و افتخار بزرگترین سقف جمع شدنی دنیا، که یک آسمون آبی همیشگی رو فراهم می کنه. دما، باد و رطوبت بدقت کنترل میشه تا یک تجربه "کنار دریا"ی کاملاً امن رو فراهم کنه. 









زمان میگذشت و دایره آبی کوچک ، بزرگ می شد. 
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت : پدر شما چرا جای خالی ندارید ؟
پدر گفت : عزیزم جالی خالی نه ، قطعه گمشده . هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم ، مادرت قطعه گم شده ی من بود . با پیدا کردن او تکمیل شدم . یک دایره کامل .
پسر از همان روز جست و جوی قطعه ی گمشده خود را آغاز کرد . رفت و رفت تا به یک قطعه ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود .

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود . 
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید ، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید ؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت : من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره
- من اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد .
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد ، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد .

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد .
قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت . 
سلام فاحشه!
تعجب كردی!؟... می دانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو
ننگ است! اما می خواهم برایت بنویسم
شنیده ام... تن می فروشی، برای لقمه ای نان!
چه گناه كبیره ای…!
می دانم كه میدانی همه تورا پلید می دانند، من هم مانند همه ام!
راستی روسپی!.. از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی،
زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد، رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!
اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش
آزاد شود، این «ایثار» است؟ !
مگر هردو از یك تن نیستند؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان.. ننگ است اما...
بفروش ! تنت را حراج كن…
من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب می زنند به قیمت
دنیایشان!
شرفت را سپاس كه اگر میفروشی... از تن می فروشی، نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان، بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی!
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه
كنم... زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده
صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل
نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن !!!


هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر!
عمریست گرفته ای ,
مبادا رها کنی
| Design By : Night Skin |


