پرده اول:
ونگ ونگ ونگ... به دنیا می آید. با یک دنیا فریاد به یک دنیای نا آشنا.
مادر خوشحال است.پر ازعشق ،پر از امید ، پر از آرزو.
مادر شب و روز به او فکر می کند، به آینده اش ، به تربیتش،به کسی شدنٍ جگر گوشه اش
نوزاد کودک می شود، مدرسه می رود ، باهوش است .چیزهایی می فهمد که مادر تعجب می کند
«بچه جان چرا حرف های بزرگتر از سن ات می زنی؟»اما احساس خوشایندی دارد . حتما نوزاد کودک شده اش فرد لایقی می شود..
یک پزشک؟یک وکیل؟یک نویسنده؟یک مهندس؟ یک مهندس مکانیک؟...
هر چه هست می داند پسرش حرفهای زیادی برای گفتن خواهد داشت. به تک تک آرزوهایش در مورد کودکش فکر می کند.
مطمئن است که او موفق خواهد شد اما چرا نگران است....
پرده دوم:
مادر خسته شده است.بیمار شده است. انگار بیش از توانش برای نوزاد نوجوان شده اش زحمت کشیده است.
سرفه می کند. سرفه های شدید.دکتر می گوید شاید قلبش است. قلب نازکش. قلب مادرانه اش.قلب حساس و عاشقش.
نوزاد نوجوان شده غمگین است. غمگین و تنها. نگران مادر.نگران پشتوانه زندگی اش.نگران پناهگاهش.نگران امن ترین آغوش دنیایش.
پرده سوم:
مادر در حال پرواز است اما چقدر نگران به نوزاد نوجوان شده اش نگاه می کند.«پس از من چه خواهی کرد؟به که روی خواهی آورد؟
نکند که....آه زبانم لال.این چه فکری است . تو با هوشی. تو امید منی . تو بازمانده ی منی. من برای تو بسیار زحمت کشیدم. تو را در
اوج می بینم. در اوج افتخار.هر جا که باشم در هر دنیایی که باشم موفقیت تو مرا به وجد می آورد. مرا از خود بی خود می کند.
تو موفق ترین نوزاد نوچوان شده ی دنیا خواهی شد.»اینها را با خود می گوید اما چرا باز نگران است؟
دیگر زمان ندارد .خرچنگ تمام وجود مادر را گرفته و راهی برای گریز ندارد
مادر با چشمی لغزان و نگران و با قل هو الله ی که می خواند و به نوزاد نوجوان شده اش فوت می کند با یک دنیا پر از آرزو پرواز می کند.
پرواز ، پرواز ، پرواز ...پرواز مادر بدترین پرواز دنیاست.
پرده چهارم:
نوزاد نوجوان شده پریشان و سر در گم و پر از احساس تنهایی است.
کنکور می دهد . قبول می شود . چه رشته ای؟ مهندسی مکانیک...آه مادر ، بلند شو ، بلند شو ، بلند شو...
اما مادر خواب است . نه خواب نیست فقط ارتباطش یک طرفه شده . نوزاد نو جوان شده را می بیند ، صدایش را می شنود
اما نمی تواند زمینی پاسخ دهد.
نوزاد نوجوان شده هاج و واج از بی پاسخی های مادر است . تحملش را ندارد . مادر را فریاد می زند. مادر جواب می دهد .
نوزاد نوجوان شده بلند تر فریاد می زند مادر بلند تر جواب می دهد اما او نمی شنود . این نشنیدن کلافه اش می کند . دیوانه اش می کند . به جنون می کشد.
پرده پنجم:
نوزاد نو جوان شده در شهر غریب تنهاست.در دانشگاه به دوستانش می نگرد .پس چرا چیزهایی می فهمد که هم کلاسی هایش نمی فهمند؟
چرا اینان افکار کودکانه ای دارند؟چه نگاه ساده ای به زندگی دارند!می داند و می داند که می داند. آه چه سخت است. نیازهای بی پاسخ امانش را بریده اند.
پرده ششم:
اندیشه های نوزاد نو جوان شده او را آرام نمی گذارند. پریشان تر می شود. انگار ظرفیت این همه دانستن را ندارد.دیگر تحمل ندارد. یک پناهگاه می خواهد.
به سیگار روی می آورد.یکی ، دو تا ، سه تا. فکر میکند آرام شده ( سعی میکند این فکر را به یقین تبدیل کند.)پس تعدادش را بیشتر می کند.
با افرادی هم نشین می شود که به راحتی در این دود هاغرق شده اند و او هم وارد گود می شود...
«کدام احمقی می گوید راه برگشت نیست؟من می توانم. می روم و هر وقت خواستم بر می گردم.»
در خیالات خود به آرامش می رسد . اما باز هم پریشان است .اشتباه رفته. توبه می کند اما توبه شکنی می کند.بارها و بارها توبه می کند اما قدرتش کم شده
توبه اش دوام ندارد. توبه اش نحس شده.
پرده آخر:
مادر او را می بیند . آه می کشد و افسوس می خورد. اما همچنان از آن بالا قل هوالله می خواند و به نوزاد نوجوان شده اش فوت میکند و نوزاد نوجوان شده هنوز از حقیقت گریزان است...
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:5  توسط باران
|