تبليغاتX
به لطافت باران

به لطافت باران

101

 

آهنگ وبلاگم رو خیلی دوست دارم:

...

با یه بغل مریم ناز دارم میام به دیدنت

                        این غصه سهم من نبود دلگیرم از بریدنت

دلگیرم از تو که منو تنها گذاشتی با همه

                        حس میکنم بدون تو غصه دارم یه عالمه

دیشب به خوابم اومدی از غصه غمگین تر شدم

                         گفتی بیا به دیدنم از بغض تو پر پر شدم

شب ها مرغ لب بسته منم 

دل شکسته منم...

                     تا سحر بیدارم..

                            سر به زانو دارم...

                                     بر نخیزد از من هایو هویی...

هر گز هرگز باور نکنم..

                   عهدو پیمان ما شد فراموش....

گفتم قرارمون نبود ارومو بی صدا بشی...

                  بری تو دست سرد خاک اینجور ازم جدا بشی...

با این دوتا چشم ترم زُل میزنم توی چشات...

                  پلکاتو اسوده ببند..لالایی میخونم برات....

شب ها  مرغ لب بسته منم

                             دل شکسته...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:46  توسط باران  | 

100

 

زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد؟

نمی دانم، نمی دانم

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:59  توسط باران  | 

99

 

مسافر گفت:
چهل سال است
دنبال کسی هستم
که باران
شرح حال چشم‌های اوست.
مسافر گفت:
چترم را
به خاک خسته بخشیدم
بیا در جان من معنای باران باش.
مسافر گفت:
رسیدن چیست؟
سرآغازی برای جستجو کردن.
مسافر گفت:
نشانی‌های باران را اگر داری
به باران نامه‌ای بنویس.
مسافر گفت:
به آبی‌های باران
می‌سپارم دست‌هایت را...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:39  توسط باران  | 

98

 

هنگام رفتن

در چشمان عشق نگریستن

آنچنان مشتاق ماندنت می کند

که پای رفتنت سست می شود...

ورفتن را مرگ می پنداری

پس چشمانت را ببند

وپا در جاده بگذار

وهمیشه به یاد داشته باش

گاهی وقت ها برای بودن

باید رفت…

گاهی وقت ها برای بودن

باید رفت…

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 15:6  توسط باران  | 

97

 

راه حلی داری؟

راه نجاتی برای کشتی شکسته

که نه غرق می شود و نه نجات ژیدا می کند.

من ،فقط من

از آبهای دریا به اندازه نوشیده ام

و آفتاب پوستم را به اندازه سوزانده

و ماهی های وحشی به اندازه گوشتم را خورده اند

من ، تنها من

از سفر رنج برده ام

از بی قراری

راه حلی داری؟

من ، تنها من

می خواهم استراحت کنم

روی هر سنگی که شد لم بدهم

بر هر شانه ای که شد تکیه دهم

از کشتی بی بادبان خسته

از دریای  بی ساحل خسته

.

.

.

چشم بسته امضا می کنم

بگذار بخوابم

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 0:41  توسط باران  | 

96

 

دکتر وین دایر در کتاب عظمت خود را دریابید بحث جالبی می گه :

می گه ادم ها دو دسته هستند غاز ها و عقاب ها . هرگز نباید عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه . کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده نمی تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه .

بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست . این که ندونیم

چطوری عقاب باشیم

غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شده هست و اصلا خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند .

عقاب ها می دونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه .

* غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره ! هر کسی جای کس دیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثر یا دیر به بلوغ (فکری جنسی  احساسی) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن .

عقاب ها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی ماهیگیری به فرد یاد می دن و نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسئولیت زندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره .

* غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن و به نتایج دلخواه نمی رسن .

عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامه ریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب ها ایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست .

* غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند .

عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن .

* غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف و رسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چون اگر به دست نیارن احساس خلا می کنند ..

عقاب ها می دونند که به دست اوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردم همیشه با نیمی از افکار اونها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست که مخالفانش رو راضی نگه داره .

* غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید اینهمه به دیگران توجه کنه .

عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه .

* غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه .

عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه .

* غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره .

عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه .

* غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه .

عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست ..

* غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه ..

عقاب با دلش زندگی می کنه .

* غاز یا احساسیه و یا منطقی .

عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد .

* غاز اشتباه نمی کنه .

عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده .

* غاز جای دیگران زندگی می کنه ..

عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته .

* غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده .

عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد .

* غاز همیشه مجبوره .

عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم .

* زمان غاز تفریح مشخص نیست .

عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست .

* غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی هست .

عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا .

* غاز عبادت عادتش شده .

عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه .

* غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف .

عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه .

* غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم .

عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره .

* غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی اسون تر از پرواز و اوج گرفتن هست .

عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه .

**** یک نکته کنکوری برای عقاب ها

غازها همیشه می خوان یک عقاب یک جور دیگه باشه ، یک جور دیگه عمل کنه ! براشون ارتباط هیچ وقت کافی و رضایت بخش نیست .

دقت کن : غاز چون خودش رو نپذیرفته و خودش رو درست نمی شناسه ، از تو می خواد که یه جور دیگه عمل کنی ! هیچ وقت براش رضایت بخش نیستی و عملا بهت می گه که براش کافی نیستی چون همیشه یه کاری کم کردی !

سعی کن خودت باشی و بهترین نقش رو داشته باشی (به عنوان دوست - همسر - خواهر - برادر - بچه) ولی سعی نکن که خودت رو مجبور کنی که طبق خواست اون خودت رو تغییر بدی . اون ناراضی به دنیا اومده و از دنیا می ره . از زندگی عقب نیفتی چون قرار نیست که غاز باشی .

 

عقاب باشید و سربلند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 1:15  توسط باران  | 

95

این تست فقط ۳ پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد.
جواب ها را نخوانید زیرا مغز مانند چتر نجات عمل میکند، وقتی که باز است بهتر کار میکند.
اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نخواهید گرفت.
یک قلم و کاغذ بردارید و به سوالها پاسخ دهید.
این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتان به شما می دهد.
حالا شروع کنید…..!!!

۱- نام های این حیوانات را به ترتیب علاقه خود قراردهید:
گاو
ببر
گوسفند
اسب
خوک

۲- یک کلمه برای توصیف اسامی زیر بنویسید:
سگ
گربه
موش صحرایی
قهوه
دریا

۳- به کسانی فکر کنید (کسانی که شما را بشناسند و برای شما مهم باشند) و آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید ( افراد تکراری نباشند. برای هر رنگ، نام یک فرد).
زرد
نارنجی
قرمز
سفید
سبز

توجه: جواب های شما باید دقیقاً همانی باشند که مطلوب شماست.

حالا تعابیر و تفاسیر جواب هایتان را بخوانید.

۱-
گاو یعنی “کار.”
ببر یعنی “غرور و فخر.”
گوسفند یعنی “عشق.”
اسب یعنی “خانواده.”
خوک یعنی “پول.”

۲-
توصیف شما از سگ، “شخصیت شماست.”
توصیف شما از گربه، “شخصیت شریک زندگی تان است.”
توصیف شما از موش صحرایی، “شخصیت دشمن شماست.”
توصیف شما از قهوه، “تعبیر شما از رابطه زناشویی است.”
توصیف شما از دریا، “زندگی خود شماست.”

۳-
زرد : “کسی که هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد.”
نارنجی : “کسی که به نظر شما دوست واقعیتان است.”
قرمز : “کسی که شما به او عشق می ورزید.”
سفید : “جفت روح شما.”
سبز : “کسی که تا آخر عمرتان او را به خاطر خواهید داشت.”

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 12:43  توسط باران  | 

94

 

این منم خسته ...تنها ..دل گرفته از دنیای آدم ها

این منم ..کوهی از دردم ...این منم  سالهاست که مردم

این منم ..بی کس از روز ازل..

این منم بنگر که چگونه میشکنم ...

این منم...صاحب یک دنیا...دنیایم تکه چوبی بود...دست سردی سالها در آتشش انداخت...

این منم برکه ای بی آب....

این منم ...دریای بی ماهی ...یا شایدم پراز ماهی مرده..!

این منم...تکه ابری ...چشمهایم بارانی وهیچ نتوانم که ببارم...

این منم دردهایم از جنس خاک است !عشق هایم ازجنس از خاک است ...آسمان بیگانه است با من...

این منم کودکی فال به دست ...فال بخر از من..در تمام فال هایم یک چیز پنهان است ...مرغ عشقی مرده!

این منم...عکسی در قاب...شیشه قاب شکست ...خون میچکد از دستم...!

این منم تقویم بی فردا...

این منم ...شاعر لب تشنه ی گل ها...این منم ..گلدان گلی ...قطره آبی بدهید ..آخرین گلبرگ...او نمیرد تنها...

این منم کبوتری در لانه ...جوجه هایم یک به یک مردند...

این منم جوانه ای در خاک ..برگ هایم نقش دارند ...نقش پای عابر هر روز...

این منم پروانه ی تنها ...بال هایم شکست ...در اولین تجربه ی پرواز...

این منم فرهاد بی تیشه...

این منم ...از نگاه مردم شهر هیچم..

این منم..ولی ..ولی این نبودم به خدا...........

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 9:33  توسط باران  | 

93

این عكسی است كه فضا پییمای وویجر از زمین گرفته است. عكسی كه زمین را در فضای بیكران نشان میدهد

كارل ساكال فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم

تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند.

برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا" مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار، مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است.

زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند.

تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست - حداقل در آینده نزدیک - که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه.

خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم .

گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد.

برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:18  توسط باران  | 

92

  

      آموخته های زندگی گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می‌کند.

در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می‌سازد.

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند.

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است..

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌های بد است.

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 16:35  توسط باران  |