تبليغاتX
به لطافت باران
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


به لطافت باران







+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:21  توسط باران  | 


من دل به غم تو بسته دارم ، ای دوست

درد تو به جان خسته دارم ،ای دوست

گفتی که به دل شکستگان نزدیکم

من نیز دلی شکسته دارم ،ای دوست

                من نیز دلی شکسته دارم ،ای دوست

                                 من نیز دلی شکسته دارم  ،ای دوست

 

 

 

ای روی تو مهر عالم آرای همه

وصل تو شب و روز تمنای همه

گر با دگران  به  زمنی وای به من

ور  با همه کس همچو منی ،وای همه

                 ور  با همه کس همچو منی ،وای همه

                                     ور  با همه کس همچو منی ،وای همه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:14  توسط باران  | 


داشتم وبگردی می کردم تو وبلاگ http://rooshool.blogfa.com یه مطلبی دیدم که خیلی خوشم اومد . از اونجایی که ممنوعیت کپی نداشت با خیال راحت اینجا میگذارمش.مطلب بسیار زیباییه ولی عمل کردن بهش .... . مخصوصا تو حال و هوای این روزهای  ابری من.

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:11  توسط باران  | 


مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند

 

مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند

 

مراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل می شوند

 

مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند

 

مراقب شخصیتت باش که آن به سرنوشت تبدیل میشود.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 16:52  توسط باران  | 


پرده اول:

ونگ ونگ ونگ... به دنیا می آید. با یک دنیا فریاد به یک دنیای نا آشنا.

مادر خوشحال است.پر ازعشق ،پر از امید ، پر از آرزو.

مادر شب و روز به او فکر می کند، به آینده اش ، به تربیتش،به کسی شدنٍ جگر گوشه اش

نوزاد کودک می شود، مدرسه می رود ، باهوش است .چیزهایی می فهمد که مادر تعجب می کند

«بچه جان چرا حرف های بزرگتر از سن ات می زنی؟»اما احساس خوشایندی دارد . حتما نوزاد کودک شده اش فرد لایقی می شود..

یک پزشک؟یک وکیل؟یک نویسنده؟یک مهندس؟ یک مهندس مکانیک؟...

هر چه هست می داند پسرش حرفهای زیادی برای گفتن خواهد داشت. به تک تک آرزوهایش در مورد کودکش فکر می کند.

مطمئن است که او موفق خواهد شد اما چرا نگران است....

پرده دوم:

مادر خسته شده است.بیمار شده است. انگار بیش از توانش برای نوزاد نوجوان شده اش زحمت کشیده است.

سرفه می کند. سرفه های شدید.دکتر می گوید شاید قلبش است. قلب نازکش. قلب مادرانه اش.قلب حساس و عاشقش.

نوزاد نوجوان شده غمگین است. غمگین و تنها. نگران مادر.نگران پشتوانه زندگی اش.نگران پناهگاهش.نگران امن ترین آغوش دنیایش.

پرده سوم:

مادر در حال پرواز است اما چقدر نگران به نوزاد نوجوان شده اش نگاه می کند.«پس از من چه خواهی کرد؟به که روی خواهی آورد؟

نکند که....آه زبانم لال.این چه فکری است . تو با هوشی. تو امید منی . تو بازمانده ی منی. من برای تو بسیار زحمت کشیدم. تو را در

اوج می بینم. در اوج افتخار.هر جا که باشم در هر دنیایی که باشم موفقیت تو مرا به وجد می آورد. مرا از خود بی خود می کند.

تو موفق ترین نوزاد نوچوان شده ی دنیا خواهی شد.»اینها را با خود می گوید اما چرا باز نگران است؟

دیگر زمان ندارد .خرچنگ تمام وجود مادر را گرفته و راهی برای گریز ندارد

مادر با چشمی لغزان و نگران و با قل هو الله ی که می خواند و به نوزاد نوجوان شده اش فوت می کند با یک دنیا پر از آرزو پرواز می کند.

پرواز ، پرواز ، پرواز ...پرواز مادر بدترین پرواز دنیاست.

پرده چهارم:

نوزاد نوجوان شده پریشان و سر در گم و پر از احساس تنهایی است.

کنکور می دهد . قبول می شود . چه رشته ای؟ مهندسی مکانیک...آه مادر ، بلند شو ، بلند شو ، بلند شو...

اما مادر خواب است . نه خواب نیست فقط ارتباطش یک طرفه شده . نوزاد نو جوان شده را می بیند ، صدایش را می شنود

اما نمی تواند زمینی پاسخ دهد.

نوزاد نوجوان شده هاج و واج از بی پاسخی های مادر است . تحملش را ندارد . مادر را فریاد می زند. مادر جواب می دهد .

نوزاد نوجوان شده بلند تر فریاد می زند مادر بلند تر جواب می دهد اما او نمی شنود . این نشنیدن کلافه اش می کند . دیوانه اش می کند . به جنون می کشد.

پرده پنجم:

نوزاد نو جوان شده در شهر غریب تنهاست.در دانشگاه به دوستانش می نگرد .پس چرا چیزهایی می فهمد که هم کلاسی هایش نمی فهمند؟

چرا اینان افکار کودکانه ای دارند؟چه نگاه ساده ای به زندگی دارند!می داند و می داند که می داند. آه چه سخت است. نیازهای بی پاسخ امانش را بریده اند.

پرده ششم:

اندیشه های نوزاد نو جوان شده او را آرام نمی گذارند. پریشان تر می شود. انگار ظرفیت این همه دانستن را ندارد.دیگر تحمل ندارد. یک پناهگاه می خواهد.

به سیگار روی می آورد.یکی ، دو تا ، سه تا. فکر میکند آرام شده ( سعی میکند این فکر را به یقین تبدیل کند.)پس تعدادش را بیشتر می کند.

با افرادی هم نشین می شود که به راحتی در این دود هاغرق شده اند و او هم وارد گود می شود...

«کدام احمقی می گوید راه برگشت نیست؟من می توانم. می روم و هر وقت خواستم بر می گردم.»

در خیالات خود به آرامش می رسد . اما باز هم پریشان است .اشتباه رفته. توبه می کند اما توبه شکنی می کند.بارها و بارها توبه می کند اما قدرتش کم شده

توبه اش دوام ندارد. توبه اش نحس شده.

پرده آخر:

مادر او را می بیند . آه می کشد و افسوس می خورد. اما همچنان از آن بالا قل هوالله می خواند و به نوزاد نوجوان شده اش فوت میکند و نوزاد نوجوان شده هنوز از حقیقت گریزان است...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:5  توسط باران  | 


بهره ما از زندگی به اندازه ی عشقی است که ایثار می کنیم

نه به اندازه ی معشوقی که به دست می آوریم

گفتند:«ستاره را نمی توان چید.»

و آنان که باور کردند

برای چیدن ستاره

حتی

دستی دراز نکردند

اما باور کن

که من به سوی زیبا ترین و دور ترین ستاره

دست یازیدم

هر چند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبریز ستاره شد

ستاره های درونت را در شب چشمانت رها ساز

و باور کن

عشق را هدفی نیست

باور کن

عشق خود همه چیز است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:30  توسط باران  | 


 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:31  توسط باران  | 


 

 

مرا این گونه باور کن...

کمی تنها...کمی بیکس...

کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده...

خدا دیگر کجا رفته؟!...

نمی دانم مرا آیا گناهی هست!!...

که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:12  توسط باران  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:7  توسط باران  | 


...هرگاه دلم رفت تا محبت كسي را به دل گيرد،تو او را خراب كردي!

خدايا به هركه و هر چه دل بستم،تو دلم را شكستي!عشق هر كسي را به دل گرفتم،تو قرار از من گرفتي!

هر كجا خواستم دل دردمند و مضطربم را آرامش دهم ،در سايه ي اميدي ،و به خاطر آرزويي ،براي دلم امنيتي به وجود آورم،تو يكباره همه را بر هم زدي!

و در طوفانهاي وحشتزاي حوادث رهايم كردي،تا هيچ آرزويي را در دل نپرورم!و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي را در دل خوداحساس نكنم....تو اينچنين كردي تا غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم،و جز تو به چيزي يا كسي دل نبندم،و جز در سايه توكل به تو ،آرامش و امنيت احساس نكنم...خدايا تو را بر همه ي اين نعمتها شكر مي كنم!

 

                                                                دکتر مصطفی چمران

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:32  توسط باران  |